بردیا فرهمند (کارشناس مسائل بینالملل)
در سپهر سیاست بینالملل قرن بیست و یکم، مفهوم «قدرت» از تسلط فیزیکی بر سرزمین به سمت کنترل «جریانها»[1] تغییر ماهیت داده است. آنچه تحت عنوان دکترین ترامپ در سال ۲۰۲۶ شاهد آن هستیم، فراتر از یک سیاست خارجی تهاجمی، در واقع یک مهندسی مجدد در معماری امنیتی جهان است. این راهبرد بر این فرض استوار است که برای مهار قدرتهای تجدیدنظرطلب مانند چین و بازیگران منطقهای نظیر ایران، نباید صرفاً به تقابل نظامی بسنده کرد، بلکه باید سیستمعامل تجارت و انرژی جهانی را بازنویسی نمود.
۱. ژئوپلیتیک گلوگاهها: پیوند استراتژیک هرمز و مالاکا
از منظر واقعگرایی ساختاری، کنترل بر جریان انرژی، ابزار اصلی هژمونی است. اقدام سنتکام در ۱۳ آوریل ۲۰۲۶ جهت انسداد بنادر ایران و نظارت سختگیرانه بر تنگه هرمز، تنها یک اقدام تاکتیکی علیه تهران محسوب نمیشود. این حرکت را باید در پیوستگی با توافقات دفاعی اخیر میان واشینگتن و جاکارتا تحلیل کرد.
تنگه مالاکا، به عنوان حیاتیترین شریان حیاتی چین، نقطهضعف استراتژیک پکن است. ایالات متحده با تقویت حضور در اندونزی و اشراف بر تنگههای سوندا، لومبوک و ماکاسار، در واقع در حال تکمیل یک «زنجیره محاصره دریایی» است. تقارن زمانی فشار بر ایران در غرب آسیا و تقویت حضور در اندونزی در جنوب شرق آسیا، نشاندهنده یک رویکرد سیستماتیک برای قرار دادن چین در یک تنگنای دوگانه است:
- در مبدأ: قطع یا محدودسازی جریان نفت از خلیج فارس (بامحوریت ایران)
- در مسیر: کنترل کامل بر مبادی ورودی اقیانوس هند به آرام.
۲. «جداسازی ساختاری»[2] و امنیت انرژی
مذاکرات اخیر با پاکستان و مطالبات حداکثری واشینگتن (نظیر توقف ۲۰ ساله غنیسازی و نظارت بر ناوبری هرمز) نشاندهنده عبور آمریکا از سیاست «تغییر رفتار» به سمت «حذف کنشگری ایران» است. از منظر اقتصاد سیاسی بینالملل، هدف نهایی، جداسازی کامل اقتصاد ایران از زنجیره ارزش جهانی است.
در همین حال، ایالات متحده با بازگرداندن جریان نفت ونزوئلا به سمت پالایشگاههای خود، در حال اجرای سیاست «جزیرهای کردن امنیت انرژی» است. این استراتژی دو هدف را دنبال میکند: ۱. کاهش آسیبپذیری داخلی در برابر نوسانات قیمت ناشی از تنش در خاورمیانه. ۲. تبدیل انرژی به یک سلاح ژئوپلیتیک علیه چین، به طوری که پکن برای تأمین نیازهای خود ناچار به پذیرش قواعد جدید بازی دیکته شده از سوی واشینگتن باشد.
۳. ظهور استرالیا: گره امنیتی قرن بیست و یکم
نکته کلیدی که در تحلیلهای سنتی مغفول مانده، نقش در حال ظهور استرالیا در این شطرنج جهانی است. اگر اندونزی و ایران گلوگاههای فیزیکی هستند، استرالیا در حال تبدیل شدن به ناو هواپیمابر غیرقابل غرقشدن و مرکز ثقل لجستیکی در اقیانوس آرام است.
پیمانهای امنیتی نوین (مانند نسخه تکامل یافتهی پیمان آکس[3] ) و استقرار تجهیزات پدافندی و تهاجمی پیشرفته در شمال استرالیا، این کشور را از یک بازیگر حاشیهای به یک دیدهبان استراتژیک تبدیل کرده است. استرالیا به دلیل موقعیت جغرافیایی منحصربهفرد، عمق استراتژیکی را برای ایالات متحده فراهم میکند که در ژاپن یا کره جنوبی به دلیل نزدیکی به خاک چین فراهم نیست. در سالهای آتی، استرالیا نه تنها به عنوان تأمینکننده مواد معدنی حیاتی، بلکه به عنوان پایگاه اصلی کنترل خطوط مواصلاتی جنوب اقیانوس آرام، نقش تعیینکنندهای در محاصره چین ایفا خواهد کرد.
نتیجهگیری: فرجام نظم لیبرال یا آغاز هژمونی نوین؟
اقدامات ایالات متحده در آوریل ۲۰۲۶ نشاندهنده پایان عصر «جهانیسازی باز» و آغاز عصر «جهانیسازی تحت کنترل» است. در این پارادایم، امنیت ملی بر کارایی اقتصادی ارجحیت یافته و جغرافیا بار دیگر با شدتی بیشتر به عرصه دیپلماسی بازگشته است. ایران در این میان، نقطه آغازین یک دومینوی بزرگ است که هدف نهایی آن، تثبیت برتری مطلق ایالات متحده بر منابع و مسیرهای حیاتی قرن حاضر و مهار قطعی خیزش شرق است. بازی بزرگ جدید، دیگر بر سر تصاحب سرزمین نیست، بلکه بر سر مدیریت دسترسی به شبکه جهانی است.
[1]. Flows
[2]. Structural Decoupling
[3]. AUKUS