
نویسنده: شیائوجین گوئو
مترجم: پرویز علوی
انتشارات: اختران
کتاب «دولت و جامعه در گذار چین به دموکراسی» یکی از پژوهشهای مهم در حوزه سیاست چین، رابطه دولت و جامعه، دموکراتیزاسیون و توسعه اقتصادی است و به یک پرسش محوری میپردازد: «چرا با وجود اصلاحات اقتصادی گسترده و رشد سریع اقتصاد چین، دولت همچنان توانسته است بر جامعه مسلط باقی بماند و چرا گذار دموکراتیک در چین مسیر متفاوتی نسبت به بسیاری از نظریههای کلاسیک توسعه و دموکراسی طی کرده است؟». لازم به ذکر است که نسخه اولیه کتاب توسط انتشارات راتلج و در سال 2003 منتشر شده است.
هسته مرکزی استدلال کتاب این است که برای فهم آینده دموکراسی در چین نمیتوان صرفاً به رشد اقتصادی نگاه کرد. نویسنده معتقد است که پیکربندی تاریخی و نهادی رابطه دولت و جامعه در چین باعث شده است دولت بسیار قوی و جامعه نسبتاً ضعیف باقی بماند. بنابراین، برخلاف تصور رایج که رشد اقتصادی را بهطور خودکار مقدمه دموکراسی میداند، در چین توسعه اقتصادی لزوماً به ظهور یک جامعه مدنی قدرتمند یا اپوزیسیون سیاسی سازمانیافته منجر نشده است.
پاسخ نویسنده به پرسش اصلی کتاب این است که در چین، بازیگران اجتماعی مختلف—از روشنفکران گرفته تا مردم عادی، کارآفرینان خصوصی و مخالفان سیاسی—در مقاطع مورد بررسی، آنقدر مستقل و سازمانیافته نبودهاند که بتوانند گذار دموکراتیک را از پایین به بالا تحمیل کنند. به همین دلیل، او احتمال بیشتری برای «گذار دموکراتیک از بالا به پایین»[1] قائل است.
دولت قوی و جامعه نسبتاً ضعیف
یکی از مهمترین مفاهیم کتاب را میتوان در فرمول «دولت قوی در برابر جامعه ضعیف» خلاصه کرد. نویسنده معتقد است که دولت چین، بهدلیل برخورداری از یک سنت تاریخی طولانی در تمرکز قدرت و همچنین ساختار حزب-دولت لنینیستی، توانسته است قدرت سازمانی قابلتوجهی را حفظ کند. در مقابل، گروههای مختلف اجتماعی از جمله روشنفکران، کارآفرینان، شهروندان عادی و حتی مخالفان سیاسی، نتوانستهاند به یک نیروی مستقل و منسجم برای اعمال فشار مؤثر بر ساختار قدرت تبدیل شوند.
به همین دلیل، کتاب نسبت به این دیدگاه که دموکراسی در چین میتواند صرفاً از طریق فشار جامعه و یک حرکت گسترده از پایین شکل بگیرد، تردید دارد. نویسنده استدلال میکند که ضعف سازمانی جامعه مدنی و وابستگی گروههای مختلف اجتماعی به ساختار دولت، امکان وقوع یک گذار دموکراتیک سریع و انقلابی را محدود میکند.
نقش کنفوسیوسیسم در تحلیل کتاب
نویسنده کنفوسیوسیسم را به عنوان یکی از زمینههای تاریخی مهم در شکلگیری رابطه دولت و جامعه بررسی میکند. البته او کنفوسیوسیسم را تنها علت عدم شکلگیری دموکراسی نمیداند، بلکه آن را بخشی از ساختار تاریخی و فرهنگی میداند که بر نگرش جامعه چین نسبت به اقتدار، نظم و سیاست تأثیر گذاشته است.
در سنت کنفوسیوسی، مفاهیمی مانند احترام به سلسلهمراتب، اهمیت هماهنگی اجتماعی، ارزش نظم و ثبات و نقش مرکزی حکومت اهمیت زیادی دارند. این سنت تاریخی میتواند به شکلگیری رابطهای میان دولت و جامعه کمک کرده باشد که در آن منازعه مستقیم با قدرت سیاسی نسبت به برخی جوامع دیگر کمتر مورد استقبال قرار میگیرد. همچنین، وابستگی تاریخی نخبگان و روشنفکران به ساختار دولت باعث شده است که استقلال جامعه از قدرت سیاسی همواره با محدودیتهایی مواجه باشد.
نویسنده در این چهارچوب، رابطه سنت کنفوسیوسی با بوروکراسی، روشنفکران، مردم عادی و طبقه جدید کارآفرین را بررسی میکند و نشان میدهد که میراث فرهنگی را باید در کنار ساختارهای مدرن سیاسی و اقتصادی مورد مطالعه قرار داد.
لنینیسم و قدرت ساختار سیاسی
اگر کنفوسیوسیسم را زمینه تاریخی و فرهنگی تحلیل کتاب بدانیم، لنینیسم در واقع ساختار نهادی قدرت در چین معاصر را تشکیل میدهد. یکی از استدلالهای مهم کتاب این است که اصلاحات اقتصادی چین به معنای از بین رفتن ساختار حزب-دولت نبوده است. اگرچه اقتصاد چین از دوران برنامهریزی متمرکز فاصله گرفته و بخش خصوصی و بازار گسترش یافتهاند، اما حزب کمونیست همچنان ظرفیت سازمانی و سیاسی بسیار قدرتمندی را حفظ کرده است.
در ساختار لنینیستی، حزب صرفاً یک بازیگر سیاسی در میان سایر بازیگران نیست، بلکه در بخشهای مختلف دولت و جامعه حضور سازمانی دارد. رابطه میان حزب، بوروکراسی، نهادهای محلی و بخشهای مختلف جامعه باعث میشود ساختار سیاسی بتواند تغییرات اجتماعی و اقتصادی را تا حد زیادی مدیریت کند. به همین دلیل، از دید نویسنده، رشد اقتصادی لزوماً به کاهش نقش دولت منجر نشده است.
کتاب بهطور خاص رابطه حزب کمونیست با نخبگان بوروکراتیک را بررسی میکند و نشان میدهد که اصلاحات اقتصادی، اگرچه ساختار قدرت را تغییر داده، اما ماشین سیاسی دولت را از بین نبرده است.
بوروکراسی و امکان اصلاح سیاسی
یکی دیگر از بخشهای مهم کتاب به نقش بوروکراسی در فرایند دموکراتیزاسیون اختصاص دارد. نویسنده این پرسش را مطرح میکند که آیا نخبگان اداری و بوروکراتیک میتوانند به نیرویی برای اصلاحات دموکراتیک تبدیل شوند یا خیر. پاسخ کتاب در این زمینه پیچیده و محتاطانه است.
از یک سو، بوروکراتها منافع، نگرشها و انگیزههای خاص خود را دارند و ممکن است در شرایطی از اصلاحات حمایت کنند. از سوی دیگر، وابستگی ساختاری آنها به نظام سیاسی موجود باعث میشود که نتوان بهسادگی انتظار داشت به یک نیروی اپوزیسیون تبدیل شوند. بسیاری از اعضای بوروکراسی ممکن است ثبات، توسعه و تداوم نظم سیاسی را بر تغییرات سریع و غیرقابلپیشبینی ترجیح دهند.
با این حال، همین بوروکراسی میتواند در شرایطی نقش مهمی در یک گذار تدریجی ایفا کند. این مسئله بعدها به یکی از مهمترین نتیجهگیریهای کتاب منجر میشود: اگر دموکراتیزاسیون در چین رخ دهد، احتمال دارد بخشی از آن از درون ساختار قدرت آغاز شود.
روشنفکران و اپوزیسیون سیاسی
بخش مهمی از کتاب به روشنفکران، جنبشهای سیاسی و مشکلات اپوزیسیون در چین اختصاص دارد. نویسنده تاریخ رابطه روشنفکران با دولت چین را بررسی کرده و سپس به تحولات سیاسی معاصر، از جمله جنبش دانشجویی سال 1989 و رویدادهای تیانآنمن، توجه میکند.
یکی از استدلالهای اصلی کتاب این است که وجود روشنفکران و مخالفان سیاسی، به تنهایی برای ایجاد یک گذار دموکراتیک کافی نیست. اپوزیسیون باید بتواند با بخش گستردهتری از جامعه ارتباط برقرار کند، حمایت مردمی به دست آورد، ساختار سازمانی ایجاد کند و یک بدیل سیاسی قابلاعتماد ارائه دهد. از دید نویسنده، یکی از مشکلات اصلی مخالفان سیاسی چین در دوره مورد بررسی، محدود بودن ارتباط آنها با توده جامعه و وجود شکافهای داخلی در جنبش مخالفان بوده است.
کتاب همچنین به مخالفان چینی در خارج از کشور میپردازد و محدودیتهای سیاسی و سازمانی این گروهها را بررسی میکند. در مجموع، نتیجه این بخش آن است که اپوزیسیون چین در دوره مورد بررسی نتوانسته بود به نیرویی تبدیل شود که بتواند بهطور مستقیم ساختار سیاسی را به سمت گذار دموکراتیک سوق دهد.
مردم عادی و رابطه جامعه با دموکراسی
کتاب حاضر تصویری سادهانگارانه از مردم چین ارائه نمیدهد و اشاره نمیکند که جامعه چین علاقهای به آزادی یا دموکراسی ندارد، بلکه بررسی میکند که چرا نارضایتی، مطالبه سیاسی یا حتی حمایت نظری از دموکراسی لزوماً به کنش جمعی سازمانیافته تبدیل نمیشود.
در این زمینه، عواملی مانند تجربه تاریخی، سطح آموزش و آگاهی سیاسی، قدرت حزب در سطح محلی، نگرانی نسبت به بیثباتی و همچنین تأثیر رشد اقتصادی اهمیت پیدا میکنند. پس از تجربه بحرانهای سیاسی و اجتماعی، بسیاری از مردم ممکن است توسعه اقتصادی و ثبات را به تغییرات سیاسی سریع ترجیح دهند.
نویسنده نشان میدهد که بهبود شرایط زندگی و رشد اقتصادی میتواند مشروعیت دولت را افزایش دهد یا دستکم انگیزه بخشی از جامعه برای پیگیری تغییرات سیاسی فوری را کاهش دهد. این مسئله به ویژه در دوره پس از تیانآنمن اهمیت زیادی پیدا میکند، زیرا توسعه اقتصادی به یکی از منابع مهم مشروعیت نظام سیاسی تبدیل شد.
کارآفرینان و بخش خصوصی
یکی از مهمترین پرسشهای کتاب این است که آیا رشد سرمایهداری و بخش خصوصی در چین میتواند به ظهور یک نیروی اجتماعی مستقل و دموکراسیخواه منجر شود. نظریههای کلاسیک توسعه معمولاً بر این باورند که گسترش بازار و شکلگیری طبقه سرمایهدار، به کاهش وابستگی جامعه به دولت کمک میکند و زمینه را برای مطالبه حقوق سیاسی فراهم میسازد.
اما نویسنده نشان میدهد که تجربه چین پیچیدهتر است. کارآفرینان خصوصی ممکن است از نظر اقتصادی قدرتمند شوند، اما همچنان برای دریافت مجوز، دسترسی به منابع، گسترش کسبوکار و حفظ امنیت اقتصادی خود به ساختارهای دولتی وابسته باشند. به همین دلیل، موفقیت اقتصادی لزوماً آنها را به مخالفان سیاسی تبدیل نمیکند.
در بسیاری از موارد، همکاری با ساختار سیاسی و ایجاد روابط مناسب با مقامات، برای یک کارآفرین از رویارویی سیاسی سودمندتر است. بنابراین، رشد بخش خصوصی در چین الزاماً به معنای ایجاد یک بورژوازی مستقل و دموکراسیخواه نیست. این یکی از مهمترین انتقادهای کتاب به برداشت سادهانگارانه از رابطه میان سرمایهداری و دموکراسی است.
نظریه گذار دموکراتیک از بالا به پایین
مهمترین نتیجه نظری کتاب احتمالاً بحث «گذار دموکراتیک از بالا به پایین» است. کتاب معتقد است که اگر چین در مسیر دموکراتیزاسیون قرار بگیرد، احتمال دارد این تحول نه از طریق انقلاب، فروپاشی ناگهانی نظام یا فشار مستقیم یک جامعه مدنی قدرتمند، بلکه از طریق اصلاحات تدریجی در درون ساختار قدرت رخ دهد.
بر اساس این دیدگاه، توسعه اقتصادی میتواند زمینههای اجتماعی و اقتصادی لازم برای دموکراسی را فراهم کند، اما تحقق دموکراسی به تصمیم و اراده سیاسی بستگی دارد. توسعه اقتصادی ممکن است جامعه را پیچیدهتر، تحصیلکردهتر و متنوعتر کند، اما تبدیل این ظرفیتها به اصلاحات سیاسی نیازمند اقدام رهبران و نخبگان سیاسی است.
خلاصه این دیدگاه را میتوان چنین بیان کرد: توسعه اقتصادی دموکراسی را ممکن میسازد، اما رهبری سیاسی است که آن را به واقعیت تبدیل میکند. این جمله در واقع هسته اصلی تحلیل نویسنده درباره آینده دموکراسی در چین است.
اهمیت کتاب
اهمیت این کتاب در آن است که با یک فرض رایج در نظریههای سیاسی مقابله میکند: اینکه توسعه اقتصادی بهطور خودکار به دموکراسی منجر میشود. تجربه چین نشان داده است که ممکن است یک کشور رشد اقتصادی بسیار بالایی داشته باشد، طبقه متوسط بزرگی ایجاد کند، اقتصاد بازار را توسعه دهد و در عین حال ساختار سیاسی اقتدارگرای خود را حفظ کند.
کتاب حاضر این مسئله را از زاویه رابطه میان دولت و جامعه توضیح میدهد. از دید او، آنچه اهمیت دارد صرفاً قدرت اقتصادی جامعه نیست، بلکه میزان استقلال سیاسی، سازمانیافتگی و توانایی آن برای تبدیل مطالبات به فشار مؤثر سیاسی است. یک طبقه متوسط ثروتمند، اگر به دولت وابسته باشد یا ثبات موجود را به تغییر سیاسی ترجیح دهد، الزاماً به نیروی دموکراتیک تبدیل نمیشود.
محدودیت کتاب برای تحلیل چین امروز
با وجود اهمیت علمی اثر، باید در نظر داشت که کتاب در سال 2003 منتشر شده و بخش مهمی از دادههای پژوهشی آن به دهه 1990 و حدود سال 2000 مربوط است. از آن زمان تاکنون، چین تحولات بسیار بزرگی را تجربه کرده است؛ اقتصاد دیجیتال گسترش یافته، فناوریهای نوین در ساختار دولت و جامعه نقش بیشتری پیدا کردهاند، جایگاه بینالمللی چین به طور چشمگیری تغییر کرده و ساختار قدرت سیاسی نیز دچار تحولات مهمی شده است.
بنابراین، کتاب را نباید توصیفی کامل از چین امروز در نظر گرفت. ارزش اصلی آن بیشتر در چهارچوب تحلیلی مخصوص به آن قرار دارد. پرسشهایی که نویسنده درباره رابطه توسعه اقتصادی، جامعه مدنی، طبقه متوسط، بخش خصوصی و قدرت دولت مطرح میکند، همچنان برای تحلیل چین معاصر اهمیت دارند.
جمعبندی کتاب
در مجموع، کتاب دولت و جامعه در گذار چین به دموکراسی تلاش میکند توضیح دهد که چرا رشد اقتصادی چین لزوماً به دموکراتیزاسیون منجر نشده است. پاسخ نویسنده بر ترکیبی از میراث کنفوسیوسی، ساختار لنینیستی دولت و ویژگیهای خاص توسعه اقتصادی چین استوار است. به باور او، چین دارای ساختاری است که در آن دولت از قدرت سازمانی بالایی برخوردار بوده، در حالی که جامعه مدنی و گروههای مختلف اجتماعی، با وجود رشد و تحول، از استقلال و سازمانیافتگی کافی برای تحمیل یک گذار دموکراتیک برخوردار نبودهاند.
مهمترین نتیجه کتاب این است که اگر چین روزی به سمت دموکراسی حرکت کند، این تحول احتمالاً نه از طریق یک انقلاب اجتماعی یا فروپاشی ناگهانی، بلکه بهصورت تدریجی و از طریق اصلاحات سیاسی آغازشده از درون ساختار قدرت رخ خواهد داد. در این نگاه، توسعه اقتصادی شرط لازم و زمینهساز دموکراسی است، اما شرط کافی نیست. تحقق دموکراسی در نهایت به اراده و تصمیم نخبگان سیاسی و تحول در رابطه میان دولت و جامعه بستگی خواهد داشت.
به لحاظ پژوهشی، این کتاب به ویژه برای مطالعه سیاست چین، حزب کمونیست چین، توسعه سیاسی، دموکراتیزاسیون، کنفوسیوسیسم، جامعه مدنی، بخش خصوصی و اقتصاد سیاسی چین منبعی ارزشمند محسوب میشود. همچنین برای فهم این پرسش که «چرا توسعه اقتصادی چین به الگویی از دموکراسی غربی منتهی نشده است؟» چهارچوب تحلیلی مفیدی ارائه میدهد.
[1]. Top-down Democratic Transition